به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...
***دلتنگی***
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی ، دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همین بود وقتی دلتنگی این خاک تویه لحظه هام میشینه، تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه ....
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی ، دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابون نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همین بود وقتی دلتنگی این خاک تویه لحظه هام میشینه، تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه....
گذشته
می دونم باور نداری که دلم خیلی غریبه
رنگ آسمون سیاهه چون دلم باهاش رفیقه
توی زندگی همیشه دل من قد یه دریاست
غم و غصه ها میسوزه وقتی که قلب من اینجاست
آسمون ابری و سرده وقتی که دلت می گیره
یه نگاه به زیر پات کن که دلم داره میمیره
کاش می شد وسعت قلبم به بزرگی خدا بود
کاش می شد اشکای سردت با دل من آشنا بود
قطره های سرد بارون روی گونه های خیست
به دلم دوباره افتاد که بیام دوباره پیشت
دوباره مثل قدیما منو تو دوتایی باهم
توی جاده های تاریک زیر بارون های نم نم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدت زیادیست که منتظرت هستم، مدت زیادیست اینجا در تاریکی هستم
تنها و بی کس در تاریکی
لحظه به لحظه این ندای مرگ بیشتر می شود
در ذهنم
سروصدایی در روحم پرسه می زند
واین درد بی کسی را به خاطرم می آورد
وبیشتر به این ندای مرگ نزدیک تر می شوم
ندای مرگ فریاد می زند، گویی سرچشمه اش در درون من است
به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز تو
تحمل ندای مرگ، ندای خودکشی، ندای به هلاکت رسیدن
را فقط برای رسیدن به تو تحمل می کنم
این کار تمام قدرتی را که دارم می گیرد فقط برای باز کردن چشمانم برای دیدن تو
اما این شبیه احساس تونیست نسبت به من
مراسم مرگ آغاز می شود، وقتی که خورشید در کسوف است
ومن تورا صدا می زنم تا مرا با خود به دنیای خودت ببری
تو مرا به طرف دنیای خودت ببر و مرا با آن دنیا آشنا کن
ولی تو هنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی
اکنون دیگر راه برگشتی نیست
نابودی مطلق من
پایان زندگی من
پایان تنهایی من
به چهره ام نقابی زدم، نقاب غم، نقاب بی کسی، نقاب مرگ
اجتماع سایه ها من را سنگین کرده است
من خود را تسلیم تاریکی می کنم
ولی توهنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی
خورشید سیاه، تیغ سرد وخون سرخی که ازرگ هایم بیرون می ریزد درمقابل چهره ام هستند
* شب یلدا *
شب یلدام سرد و مشکی
رنگ و رویاهای عشقی
آرزوی دونه دونه
مثل اشک روی گونه
یک شب سرد زمستون
توی کوچه زیر بارون
قطره های سرد بارون
میخوره رو بام ناودون
حسرت یه روز خنده
مونده تو قلب پرنده
زوزه ی باد توی گوشم
برده عقل از فکر و هوشم
مانده ام تنهای تنها
توی سرما پیش غمها
یه چیزی میگه تو ذهنم
لباس مشکیتو بکن
... !!!
ینویسم * عشق کهنه *
عشق کهنه رفته از یاد
غصه در دل کرده بیداد
زین دل غمزده مانده یک در و دیوار آزاد
ای زمان داد از جدایی
نو بهار آشنایی
منتظر این دل بماند تا که شاید تو بیایی
**

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رفتی؟
من از قصه زندگي ام نمي ترسم
من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست
اکنون که باهايم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا
باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام
وقتی که ......
مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.
هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام
گرفت بدانید آنجا قبر من است.
دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.
چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.
موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.
بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.
تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.
به یادم باش.....
هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي
هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي
براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:
یادت بخیر.....
فاصله ها تلخترین خاطره هاست .
فاصله بین من وتو ازاینجا تاآسموناست
خیلی عزیزی واسه من،اما زمونه بی وفاست
برای این در به دری تو بهترین گواهمی
دروغ نگو که می دونم تویی که چشم به راهمی
قسم نخور که روزگار به کام ما دوتا نبود
به هرکه عاشقه بگو غم که یکی دوتا نبود
بگو که تا وقتی که زنده ام نگاه تو سهمه منه
هرجای دنیا که باشی دلم واست پرمیزنه

عزیزم به خدا دوستت دارم .
وقتی خاطره های ادم زیاد می شه
دیوار اتاقش پرازعکس می شه
اما همیشه دلت واسه کسی تنگ
میشه که نمی تونی عکسش رو
به دیوار اتاقت بزنی...
عزیزم می دونی؟
ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل
"د " دوستت دارند، مثل "
ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت
بشن.
عزیزم غم مخور من هم غریبم .
نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي ش
! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،
کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي
دلم گرفته....
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنارش باشي و بداني كه هرگز به
او نخواهي رسيد هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد ... باعث ريختن اشك
هاي تو نمي شود
رای اون که از ته دل دوستش دارم
دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم
پسر گفت : نه ، نيستي
دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟
پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم
دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟
پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم
دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش
را نوازش ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت
تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي
من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را
و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد