تبليغاتX
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید

آنکه را اسرار حق آموختند ... مهر کردند و دهانش دوختند

ودر پایان باید گفت :هر آنچه را که ما در اندیشه خود به عنوان عقیده قبول داشتیم اشتباه بوده است .

آری :

شاید اینگونه اعتراف کردن سخت باشد ::

اعتراف بر آنچه که نبوده است و ما در اثبات بودنش اینگونه اجتهاد میکردیم:

عشق نه آن اسطوره مقدس است  و نه آن نهایت محبت

اعتقاد بر اینکه عشق مقدس است تحریف و اهانت بزرگیست بر آنان که عشق را بازیچه معاملات زندگیشان قرار داده اند.

و هر آنکس که عشق را مقدس بداند  دیوانیست که سزایش فقط اینست که  او را بریسمان خاک غریبانه اعدام نمایند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 18:45  توسط تنها ترین درد  | 

نمی دانم. چرا تلخ است گفتارم

                  

نمی دانم. چرا تلخ است گفتارم

بعضی ها از تلخی نوشته هایم گلایه می کنند .   و دلیل تلخی کلامم را می رسند

نمی دانم در این زمانه که غم بیداد می کند.چگونه می توانم شادی را با نوشته هایم آمیخته نمایم

چگونه می تواند کلام من تلخ نباشد.هنگامی که مادری به خاطر فقر .فرزندش را از دست می دهد

هنگامی که می بینم بدری از ترس گریه های فرزندانش که به خاطر گرسنگی اشک می ریزند.به خانه نمیرود

هنگامی که می بینم بیر مردی که قامتش در زیر بار غمهای زمانه خم شده است برای امرار معاش مجبور است گدایی کند

آری چگونه می تواند کلام من تلخ نباشد

تا ان زمان که می بینم عشق بازیچه دست نا مردان دشه است

چگونه می توانم از تلخی نگویم هنگامی که می بینم انسانیت را در بازارچه نامردی معامله میکنند

آری نوشته های من تلخ است. چون روزگار تلخ است

چون واقعیت تلخ است.چون در این زمانه دیگر نشانه ای از وفا نمانده است

آری نو شته های من تلخ است

                                   تلخ جون درد .همچون غم

                 و همانند تنهایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمی دانم چرا تلخ است گفتارم

چرا می گویم از سختی

جرا می نالم از تنهایی دنیا

چرا اشکم ز تنهایی است

نمی دانم نمی دانم

نمیدانم چرا می سوزم از غربت

چرا می ترسم از صحبت با مردم

چرا از همنشینی ها گریزانم

چرا تنها و حیرانم

نمی دانم نمی دانم

شاید ضجه مردی که می نالد ز تنهایی مرا وادار می سازد

شاید

ناله تلحی که می آید ز نای تکه سنگی مرا وادار می سازد

و شاید هم فغان مادری تنها کنار کودک مرده مرا وادار می سازد

شاید فقر و بدبختی مرا وادار می سازد

ولی دانم که بعضی ها ز گفتارم مرا دیوانه  می دانند

و بعضی دیگر از گفتار من رنجور می گردند

نمی دانم چرا تلخ است گفتارم

فقط دانم که بعضی ها ز گفتارم گریزانندو

می ترسند از این  تلخی

می ترسند از این  تلخی

نمی دانی که چرا تلخ است گفتارت ؟؟؟؟؟؟

تو چرا حال دلم می پرسی که چرا غمگین است
من چرا می گویم
: (( که سرشتش این است ))

صحبت این نیست که حال من و این دل چونست ؟!!!!
صحبت این نیست که چونین دل ما پرخون است !!!!

صحبت از مردی و نا مردی این دوران است

لب اسیر خفقان است

دل به تنگ از همگان است

و در این ورطه ی نابودی محض

که رد پایی هم از ماه نمی ماند جا !!!!!!!!

ریگ در چشم من و خار در پای !!!!!

سر من را بشکست این فریاد !!!!!

تن من سوخته از فتنه ی این مردمکان نامرد

. . . . دگر اینجا صحبت از مردمکان نیست

صحبت از این همگان نیست

(((((( روزگار سردیست
همه جا نامردیست ))))))
صحبت از بی همگان است

صحبت از شب زدگان است

صحبت از بی صفتان است

. . .
صحبت از تیزی دندان سگان است

صحبت از سرخی خون
به سر
پنجه ی
این میش نما گرگان است
(((((( گوسفندان همه گرگند در این وادی سرد
و شغالان همه میش ))))))

حال دانستی که چرا غمگینم

حال دانستی که چرا
با تمام مردم
این چنین سنگینم

حال دانستی که چرا

من دچارم به رگ پنهان رنگها

.....
((این چنین است که من غمگینم))

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 19:1  توسط تنها ترین درد  | 

 

      عاشق تنها 

 

 

به من می گفت تنهایی غریب است


ببین با غربتش با من چه ها کرد

 


تمام هستی ام بود و ندانست


که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

 


و او هرگز شکستم را نفهمید


اگر چه تا ته دنیا صدا کرد...

 

 

 

                                            ***دلتنگی***

 

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی ، دیگه نه غروب پاییز  رو تن لخت خیابون نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همین بود وقتی دلتنگی این خاک تویه  لحظه هام میشینه، تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه ....

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی حالا پر پر می زنم تا همیشه آسوده باشی ، دیگه نه غروب پاییز  رو تن لخت خیابون نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همین بود وقتی دلتنگی این خاک تویه لحظه هام میشینه، تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره ابر دلگیر گذشته آخرش یه روز بباره ولی من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه....

گذشته

می دونم باور نداری که دلم خیلی غریبه

رنگ آسمون سیاهه چون دلم باهاش رفیقه

توی زندگی همیشه دل من قد یه دریاست

غم و غصه ها میسوزه وقتی که قلب من اینجاست

آسمون ابری و سرده وقتی که دلت می گیره

یه نگاه به زیر پات کن که دلم داره میمیره

کاش می شد وسعت قلبم به بزرگی خدا بود

کاش می شد اشکای سردت با دل من آشنا بود

قطره های سرد بارون روی گونه های خیست

به دلم دوباره افتاد که بیام دوباره پیشت

دوباره مثل قدیما منو تو دوتایی باهم

توی جاده های تاریک زیر بارون های نم نم

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مدت زیادیست که منتظرت هستم، مدت زیادیست اینجا در تاریکی هستم

تنها و بی کس در تاریکی

لحظه به لحظه این ندای مرگ بیشتر می شود

در ذهنم

سروصدایی در روحم پرسه می زند

واین درد بی کسی را به خاطرم می آورد

وبیشتر به این ندای مرگ نزدیک تر می شوم

ندای مرگ فریاد می زند، گویی سرچشمه اش در درون من است

به هیچ چیز نمی توانم فکر کنم جز تو

تحمل ندای مرگ، ندای خودکشی، ندای به هلاکت رسیدن

را فقط برای رسیدن به تو تحمل می کنم

این کار تمام قدرتی را که دارم می گیرد فقط برای باز کردن چشمانم برای دیدن تو

اما این شبیه احساس تونیست نسبت به من

مراسم مرگ آغاز می شود، وقتی که خورشید در کسوف است

ومن تورا صدا می زنم تا مرا با خود به دنیای خودت ببری

تو مرا به طرف دنیای خودت ببر و مرا با آن دنیا آشنا کن

ولی تو هنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

اکنون دیگر راه برگشتی نیست

نابودی مطلق من

پایان زندگی من

پایان تنهایی من

به چهره ام نقابی زدم، نقاب غم، نقاب بی کسی، نقاب مرگ

اجتماع سایه ها من را سنگین کرده است

من خود را تسلیم تاریکی می کنم

ولی توهنوز به من نگاه نمی کنی و با من نیستی

خورشید سیاه، تیغ سرد وخون سرخی که ازرگ هایم بیرون می ریزد درمقابل چهره ام هستند

 

* شب یلدا *

شب یلدام سرد و مشکی

رنگ و رویاهای عشقی

آرزوی دونه دونه

مثل اشک روی گونه

یک شب سرد زمستون

توی کوچه زیر بارون

قطره های سرد بارون

میخوره رو بام ناودون

حسرت یه روز خنده

مونده تو قلب پرنده

زوزه ی باد توی گوشم

برده عقل از فکر و هوشم

مانده ام تنهای تنها

توی سرما پیش غمها

یه چیزی میگه تو ذهنم

لباس مشکیتو  بکن  

... !!!

 

ینویسم * عشق کهنه *

                        عشق کهنه رفته از یاد

غصه در دل کرده بیداد

                   زین دل غمزده مانده یک در و دیوار آزاد

                                             ای زمان داد از جدایی

نو بهار آشنایی

                                                                     منتظر این دل بماند تا که شاید تو بیایی

**

     عاشق تنها

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ      

رفتی؟

من از قصه زندگي ام نمي ترسم
من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست
اکنون که باهايم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا
باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام

 

وقتی که ......

 

مرا در قبر سیاهی بگذارید تا همه بدانند در سیاهی ترین تاریکی ها جان باخته ام.

 

هر گاه در جای قبر من تردید داشتید قطعه سنگی را از کوه بغلتانید هر جا آرام

 

 گرفت بدانید آنجا قبر من است.

 

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدانند به آنچه خواستم نرسیدم.

 

چشمانم را باز بگذارید تا همه بدانند تا آخرین لحظه چشم انتظار مانده ام.

 

موهایم را پریشان بگذارید تا همه بدانند در این دنیا هیچ امید و آرزویی نداشتم.

 

بوته گلی وحشی در تابوتم بگذارید تا به جای معشوقم همراهم باشد.

 

تکه یخی روی قلبم بگذارید تا با تابش آفتاب،آب شود و به جای عزیزم برایم بگرید.

 

به یادم باش.....

 

هرگاه دفتر محبت را ورق زدي و هرگاه زير پايت خش خش برگها را احساس كردي

 هرگاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

براي يكبار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو:

یادت بخیر.....

فاصله ها تلخترین خاطره هاست .

فاصله بین من وتو ازاینجا تاآسموناست

 خیلی عزیزی واسه من،اما زمونه بی وفاست 

       برای این در به دری تو بهترین گواهمی

 

                  دروغ نگو که می دونم تویی که چشم به راهمی
 
                       قسم نخور که روزگار به کام ما دوتا نبود

                            به هرکه عاشقه بگو غم که یکی دوتا نبود
 
                                 بگو که تا وقتی که زنده ام نگاه تو سهمه منه

                                        هرجای دنیا که باشی دلم واست پرمیزنه

 

عاشق تنها

 

 

عزیزم به خدا دوستت دارم .

 

وقتی خاطره های ادم زیاد می شه 

دیوار اتاقش پرازعکس می شه 

اما همیشه دلت واسه کسی تنگ  

میشه که نمی تونی عکسش رو 

به دیوار اتاقت بزنی...

  عزیزم می دونی؟

 

ميدوني آدما بين الف تا ي قرار دارند. بعضي ها مثل " ب " برات ميميرند، مثل

 "د " دوستت دارند، مثل "

ع " عا شقت ميشوند، مثل " م " منتظر مي مونند تا يه روز مثل " ي " يارت

 بشن.

عزیزم غم مخور من هم غریبم . 

نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:  

 درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! 

خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي ش 

 

! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، 

کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! 

درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي 

دلم گرفته.... 

بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنارش باشي و بداني كه هرگز به

او نخواهي رسيد هيچ كس لياقت اشك هاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد ... باعث ريختن اشك

هاي تو نمي شود

رای اون که از ته دل دوستش دارم 

دختري از پسري پرسيد : آيا من نيز چون ماه زيبايم

 

پسر گفت : نه ، نيستي 

دختر با نگاهي مضطرب پرسيد : آيا حاضري تکه اي از قلبت را تا ابد به من بدهي ؟

 

پسر خنديد و گفت : نه ، نميدهم


دختر با گريه پرسيد : آيا در هنگام جدايي گريه خواهي کرد ؟

 

پسر دوباره گفت : نه ، نميکنم 

دختر با دلي شکسته از جا بلند شد در حالي که قطره هاي الماس اشک چشمانش

را نوازش ميکرد ، پسر اما دست دختر را گرفت ، در چشمانش خيره شد و گفت 

تو به انداره ي ماه زيبا نيستي بلکه بسيار زيباتر از آن هستي 

من تمام قلبم را تا ابد به تو خواهم داد نه تکه اي کوچک از آن را 

و اگر از من جدا شوي من گريه نخواهم کرد بلکه خواهم مرد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 10:15  توسط تنها ترین درد  | 

آسمان لبخند می‌زند ، زمین می‌پروراند و مرگ با داس کهنه خود خرمن زندگانی را درو می‌کنند... . اگر مرگ نبود همه آرزویش را می‌کردند فریاد های ناامیدی به آسمان بلند می‌شد به طبیعت نفرین می‌فرستادند. اگر زندگانی سپری نمی‌شد چقدر تلخ و ترسناک بود. ( صادق هدایت )
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 11:39  توسط تنها ترین درد  | 

روی قبرم بنويسيد

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                          واژه خسته ُکه يک روز کبوتر شد و رفت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 چشمهای من هیجان را گرفته اید                                                                             

                                            این روزها عجب خودتان را گرفته اید

 

با این سکوت و نگاه و غضب به چشم                                                                         

                                                  حرف و کلام و دهان را گرفته اید

 

حرف بدی نمی زنم اما شما به فحش                                                                           

                                                از این غزل تمام بیان را گرفته اید

 

اردیبهشت نیست که اردی جهنم است                                                                         

                                            لبهای سرختان که دهان را گرفته اید

 

خانم جسارت است ببخشید یک سوال !                                                                      

                                            با اخمتان کجای جهان را گرفته اید ؟

 

خانم شما که درس نخواندید پس کجا ؟                                                                     

                                            کِی  د کترای زخم زبان را گرفته اید ؟

 

خانم جواب نامه ندادید بس نبود ؟                                                                          

                                              دیگر جرا کبوترمان را گرفته اید ؟

 

خانم اجالتاًً  برویم  آخر غزل                                                                             

                                       نه اینکه وقت نیست امان را گرفته اید

 

اما به ما نیامده دل کندن از شما ...                 

توسط حامد کاویانی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 11:4  توسط تنها ترین درد  | 

نامه عاشقانه

علاقه و محبت شديدي كه سابقا به تو ابراز مي كردم

دروغ بود و بي احساس بود و در حقيقت نفرت من نسبت به تو

روز به روز بيشتر مي شود و هر چه بيشتر تو را مي شناسم

به دو رويي تو بيشتر پي مي برم و

اين احساس در دل من جا ميگيرد كه بالاخره بايد

از هم جدا شويم ديگر به هيچ وجه حاضر نيستم كه

روزي شريك زندگي تو باشم و اگر چه عمر دوستي چون گلهاي بهاري كوتاه بود

در اين مدت كم به طبيعت فرومايه و هوسهاي پست تو پي بردم و

بسياري از صفات و اخلاق تو برايم روشن شد مطمئن هستم كه

اين خشونت و تنه خوئي بالاخره تو را بدبخت خواهد كرد

اگر ازدواج ما سر گيرد

تمام عمر با پشيماني خواهي گريست و اگر افسانه آشنايي پايانش جدايي باشد

خوشبخت خواهيم بود و حالا لازم است كه بگويم

اين موضوع را هيچ گاه فراموش نكن و مطمئن باش  که

اين نامه را سرسري نمي نويسم و چقدر ناراحت كننده است اگر

باز هم بخواهي در صدد دوستي با من باشي بنابراين از تو ميخواهم

جواب نامه مرا ندهي چون نامه تو سرتاسر

دروغ و تظاهر است و تنها چيزي كه نداري

محبت است و من تصميم گرفتم براي هميشه

تو و يادگاري تلخ عشقت را فراموش كنم ديگر به هيچ وجه نميتوانم

خودم را راضي كنم كه دوستت داشته باشم و شريك زندگي تو باشم

و حالا اگر مي خواهي به محبت من پي ببري نامه مرا يك خط در ميان بخوان

<< دوستت دارم >> 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

حقیقت انسان به انچه اظهار میکند نیست
بلکه حقیقت او نهفته در ان چیزی است که از اظهار ان عاجز است
بنابراین اگر خواستی او را بشناسی
نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش بسپار
.....................................
اعتبار هر کس زندگانی اوست و
عشق تنها سند آن است
÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷
تلخترین لحظات را کسی میسازد
که شیرین ترین لحظاتشو ساختی
........................................
ای کاش به دل کسی پا نمی گذاشتیم و
کسی به دلمون پا نمی گذاشت
ای کاش اگه کسی به دلمون پا گذاشت دیگه
دلمون تنها نمی گذاشت
ای کاش اگه یه روز دلمون رو تنها گذاشت
رد پاشو روی دلمون جا نمی گذاشت
...........................................
وقتی کسی رو دوست داری حاضری جون فداش کنی
حاضری دنیا رو بدی فقط یه بار نگاش کنی
به خاطرش داد بزنی رو همه چی خط بکشی
حتی رو برگ زندگی
وقتی کسی تو قلبته حاضری دنیا بد باشه
فقط اونی که عشقته عاشقی رو بلد باشه
قید تموم دنیا رو به خاطر اون میزنی
خیلی چیزا رو میشکونی تا دل اون رو نشکونی
حاضری بگذری از دوستهای امروز وقدیم
...اما وقتی میبینی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:43  توسط تنها ترین درد  | 

نامه عاشقانه

 

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم تنهاییم بیشتر بیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه

...

چه زود دیر شد زودی که همیشه حقیقتی رو پشت خودش پنهان کرد و برای من چیزی جز حسرت نذاشت...

دلم حتی برای گریه هام هم تنگ شده

دیگه اشکی هم برام نموده تا دوباره آرومم کنه

از خدا می خوام بهم آرامشی در خورم بده تا واسطه آرامش دیگران باشم

سرم رو روی زانوهام می زارم و چشم هام رو می بندم و به خاطرات این چند مدت فکر می کنم ...

خیلی آروم سرم رو بلند می کنم و جلوی چشمام طلوع اولین ستاره شب رو می بینم خیلی سرد بهش میگم دوست داری همراز من باشی...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 10:27  توسط تنها ترین درد  | 

چرا رفتی

چرا رفتی؟

......................................................................

هنگام رفتنت گفتی:

چون مرا دوست داری می روی

٬گفتی:

بعد من٬کسی دیگر ی را دوست نخواهی داشت٬

گفتی:

بعد آز من اشک مهمان همیشگی گونه هایت خوا هد بود٬

گفتی  از فراغ من خواهی مرد٬

گفتی:

بعد از من هیچ گاه نمی خندی

 

امروزتو را دیدم ٬که با یارت٬اما

برسادگی من میخندی

...................................................................................................................

سوالم راجوابی ده :بگو با من

چرا رفتی؟

سوالم را جواب ده :که تنهایم٬

سوالم را جوابی ده که تنهایم٬میان خاطرات سرد و سنگینت٬به هنگام غروب عشق می نالم

سوالم راجوابی ده بگو با من :

چرا رفتی

چرا من را میان آرزوهایم رها کردی؟

بگو با من:

چرا براشک من صد بار خندیدی؟

سوالم را جوابی ده

که من تنها میان سایه سار عشق و نفرت٬کنار سنگ تنهایی به هنگام

غروب عشق می نالم٬

سوالم راجوابی ده

بده پاسخ به من این را

چرا آخر٬

چرا

من رارها کردی ؟چرا با من جفا کردی؟

بگو با من چرا هرگز نفهمیدی؟

بدون تو٬برایم زندگی سخت است.

بدون تو سکوتم

اوج فریادست.

چرا هرگز نفهمیدی؟

که غمگینم.

سوالم را جوابی ده٬

چرا من را رها کردی؟

چرا آخر؟

شاعر:محمود جمال آبادی

...................................................................

به کودکي گفتند عشق چيست؟ گفت:بازي. به نوجواني گفتند عشق چي ست؟ گفت: رفيق بازي. به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت: پول و ثروت. به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت: عمر. به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت. آهي کشيد و سخت گريست

.................................................................................دل آرام

................................................................................................

 افسوس... آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد... براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم.

............................................................................................. 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 12:32  توسط تنها ترین درد  | 

امان از جدایی

چون نی ناله دارم ز دست جدایی 

           امان از جدایی فغان از جدایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:22  توسط تنها ترین درد  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 12:16  توسط تنها ترین درد  |